سرنوشت گربه های خانگی رها شده
خدایا چقدر میترسم....
اصلا نمیدونم کجا هستم
دیروز صاحبانم منو با ماشین آوردن اینجا بعد درو باز کردند ولم کردن بیرون و گاز دادن رفتن !
دور و برم پر از درخته و یک خیابان بزرگ و ساکت که گاهی ماشین ها بسرعت ازش رد میشن
فکر کنم اینجا یک پارک جنگلی باشه وسط یک بزرگراه ....
صداهای عجیب غریب میاد..
وای چقدر گرسنه ام شده... اینجا فکر نمیکنم چیزی برای خوردن گیرم بیاد
فکر کنم صاحبام از دست من خیلی عصبانی شده بودن..
چند روز پیش خودم شنیدم میگفتن حوصله نگهداشتن گربه حامله را ندارن
یادش بخیر... وقتی یک بچه گربه کوچولو بودم خیلی با من بازی میکردن.. چقدر لذت داشت بازی کردن با توپ های کوچک و کاموا که برام میگرفتن.. حتی وقتی با پنجه هام از پرده ها بالا میرفتم و روی مبل و میز و صندلی جست و خیز میکردم همشون میخدیدن و اصلا" دعوام نمیکردن.
وقتی یک کم بزرگ شدم اینها دیگه زیاد تحویلم نگرفتن و منو انداختن تو حیاط .. ولی باز هم وضعم خیلی بد نبود چون دست کم مرتب بهم آب و غذا میدادن
تا اینکه یکروز یک گربه نر گنده پیداش شد.. اولش ازش خیلی ترسیدم ولی با اینحال یک احساس خاصی بهم دست داد.
بعد از چند روز گربه نره سرش رو انداخت پائین و راهشو گرفت و رفت.. راستش از رفتنش خوشحال شدم.. ولی نمیدونم چرا احساس کردم صاحبام بیشتر از قبل از دست من عصبانی شدند...
تا اینکه منو گذاشتن تو ماشین و آوردن اینجا...
ولی خیلی میترسم.... اینجا هیچ چیز پیدا نمیشه من بخورم... هیچ بشقاب و کاسه ای جائی نمیبینم...
خدایا هم گشنه ام هم تشنه و خسته.. از بس که طول این پارک را رفتم بالا و آمدم پائین.
خدایا جقدر میترسم....
وای... یک نوری داره از دور میاد.... فکر کنم ماشین صاحبام باشه… همون صدا رو میده... حتما" دلشون سوخته و آمدند منو با خودشون برگردونن.
آخ خداجون چقدر خوشحال شدم... بزار برم وسط خیابان اون جلو بایستم تا منو زودتر ببینن.
چقدر هم تند دارن میان... بهتره اصلا از جام تکان نخورم..
بزار منو ببینن وسط خیابان منتظرشون ایستادم.
ولی این ماشین صداش یه کم با مال صاحبام فرق میکنه !!!! نورش خیلی داره چشمانم رو آزار میده..
وای خدا جون باز ترس برم داشت .. ولی نمیدونم از کدام طرف فرار کنم...
وای خدا جون.... داره نزدیک و نزدیکتر میشه...... رسید به من... حالا باید چکار کنم ؟؟؟!!!!!!!
(هفته پیش ژاله رفته بود پارک جنگلی طالقانی قدم بزنه.. دیده بود یک گربه خیلی لاغر و حامله زیر بوته ها داره میلرزه و یک عده بچه هم دارن سر به سرش میزارن.. گربه رو سوار ماشین کرده و آورده نزدیکهای محل کارش تو میدان محسنی ولش کرده.. نزدیک خانه یه خانمی که اونجا به گربه ها غذا میده .. چقدر مردم نامردند.. خوب معلومه این گربه خانگی بوده که آوردن ولش کردند دم پارک اونم چه جای پرت و پلائی که توش یه بوفه هم نداره.. دور و برش هم غیر از اتوبان و مترو هیچ خانه ای دیده نمیشه.. حالا من این ماجرا رو به صورت داستان نوشتم چون برای خیلی از گربه ها این اتفاق میافته که بیشترشون عاقبتشون مرگه).

