درخت بلوط

درخت بلوط ناراحت بود از اینکه می خواهند او را با تبر چند تکه کنند.
سار به او گفت (عاقبت همه ما چنین است) بلبل به او گفت (روزی چند هزار درخت را در این دنیا قطع میکنند. تو چرا ناراحتی؟) طوطی باو گفت (تودیگه پیر شده ای ، حق بده که وقت رفتنت فرا رسیده) کبوتر باو گفت (نترس، تنها نمی مانی. ما هم روزی پیش تو می آییم) سار رو به کبوتر گفت (این را که من هم گفتم) ولی هد هد گفت (حالا که می خواهی بروی بگو ببینم چه کار در این دنیا کرده ای؟).. درخت ساکت ماند و به فکر فر رفت ، یادش آمد که اجازه نمی داد کسی از میوه هایش بخورد و از شاخه های خشکیده اش به عنوان هیزم استفاده کند. با تاسف پاسخ داد (من کاری برای مخلوقات دیگر خدا نکرده ام) هدهد با نا امیدی گفت (متاسفم برایت درخت عزیز!).
ناگاه صدای هیزم شکن آمد.
دیگر به خاطر مردن نمی ترسید، بلکه فرصت کمک مردن را از دست داده بود و دیر شده بود و به خاطر همین، درخت بلوط ناراحت بود.

