وقتی تو دلم را نخواستی آنقدر غصه ام گرفت که گفتم : حالا که اینطور است نه به کس دیگری میدهمش و نه خودم نگهش میدارم.. بعد رفتم و گذاشتمش توی کابینت آشپزخانه مان که وسایل کهنه و بدرد نخور را درآن میگذاریم.
چندین روز بدون دلم سر کردم و دم هم بر نیاوردم. چند روز گذشت . صدای نمکی محله مان آمد ( آی .. نون خشکیه ، نمکیه، دمپائی پاره ولوازم کهنه میخریم.. آهای).
با عجله رفتم و دلم را از کابینت بیرون آوردم و داخل یک کیسه گذاشتمش و دویدم تو کوچه ، دوان دوان به سمت نمکی رفتم که دیگر تقریبا به انتهای کوچه رسیده بود..
یه چیزی برای فروش دارم..
چیه.. دم پائیه؟
نه یه چیز دیگه ست.. ببین به دردتون میخوره
نمکی با بدبینی دلم را در دستش سبک و سنگین کرد و با بی میلی گفت (این جور چیزها به درد ما نمی خوره. حتی مثل نون خشک هم نیست که بدیم به گاوها و شکمشان را سیر کنیم یا...).
از ترس اینکه بخواهد دلم را بگذارد روی دستم فوری گفتم (حالا شما بخریدش درباره قیمتش هم یه طوری به توافق میرسیم ).
نمکی طوری نگاهم کرد که انگار میخواهم سرش کلاه بگذارم، بعد پشت و روی دلم را برانداز کرد و گفت (جنسش که درجه یک نیست وتازه کلی هم ترک و شکستگی داره.. اون هم از چند جا.. انگار زیاد مواظبش نبودی.. سرراست 500 تومان اون هم چون شمائید).
سریع قبول کردم و اسکناس کهنه 500 تومانی را از دست نمکی گرفتم و دلم را که داخل کیسه نایلون سیاه بود به دستش دادم.. همین که به خانه رسیدم به اسکناس نگاه کردم و فکر کردم که حالا با آن چه کارهائی میتوانم بکنم..
اول به نظرم رسید که بروم سینما و روی همان صندلی هائی بنشینم که با هم می نشستیم و با یاد خاطراتمان دلخوش باشم.. ولی مگر قرار نبود که من از دست تو و آن دلم راحت شوم ؟!
شاید بدنباشد بروم به همان پارک فدیمی خودمان و با یاد آن روزها از همان بستنی همیشگی بخورم .. آه چرا ولم نمیکنی؟! چرا حالا که دلم را فروخته ام و از شرش راحت شده ام دست از سرم بر نمی دارِی؟
اصلا بهتر است هیچ کاری نکنم و اسکناس را هم بگذارم گوشه ای برای روز مبادا شاید یک روز بتوانم دل دیگری را به جای دل خودم به همین قیمت بخرم.. حتی اگر از دل خودم شکسته تر باشد !


