تبليغاتX
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید ...







آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید ...

طبیعت و حیوانات

اتفاق های زیادی در زندگی برای ما میافتد .. گاهی صبح از خواب بیدار می شویم و حس میکنیم کسلیم ....بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشه ؟  شاید به خاطر خوابی که دیده ایم و بیدار که شده ایم فراموشمان شده است.

گاهی خیلی خوب هستیم  و یکهو در حالی که داریم برا ی خودمان  توی آینه شکلک در می آوریم با تلفن خبر بدی به ما میدهند و تمام روزمان خراب میشود  .  شاید تا چند روز بعد  از آن هم حالمان همچنان گرفته باشد.  گاهی دعایی میکنیم هیچ وقت برآورده نمیشود. انگار خدا صدایمان را نمی شنود و اصلا به رویش هم نمی آورد که  ما داریم مدام دعا میکنیم. گاهی هم هیچ نخواسته ایم و یکهو چیزی به ما رسیده است.  اصلا حواسمان نبوده اما دعای ناکرده ای برآورده شده است.  صدایمان  در نیامده و فرشته ای درخانه قلبمان  را زده و بسته را را گذاشته و میگوید (این مال شماست.)

این طوری است که زندگی آدم را غافلگیر میکند.  لحظه ها چشم بندی میکنند و در حالی که داری سوت زنان و بی خیال رد میشوی از پشت دیواری در می ایند و صدائی در میاورند که تو میترسی !  این طوری است که خداوند با آدم قایم باشک بازی میکند و همیشه هم میبرد.

با یک منطق ساده باید خیالمان بابت این قایم باشک بازی عجیب و غریب راحت باشد.  سعی کنیم وحشت نکنیم. اگر اتفاق بدی برایمان افتاد و زود دست و پایمان را گم نکنیم و نفرین نفرستیم به بخت خود ... مثل مادر بزرگ خدا بیامرز من که همیشه فکر میکرد آدم بدبیاری است و یک کسی سال هاست که بختش را بسته است و اتفاقا جادویش هم خیلی سنگین بوده !!  سعی کنیم زیادی خوشحال نشویم اگر اتفاق خیلی خوبی برایمان افتاد  فکر نکنیم که عزیز کرده این دنیا هستیم و پایمان را هر جا که بگذاریم پشت سرمان خوشی و خوشبختی به آنجا میرسد و ماندنی میشود.   با یک منطق ساده فکر  کنیم هیچ اتفاق بدی همه زندگیمان را سیاه نمیکند و هیچ شادمانی کوچکی باعث نمیشود که تا همیشه خوشبخت باشیم. منطق من این است.. خداوند مرا از خودم بیشتر دوست دارد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 8:7 توسط پری ناز |

     مشکلات یک عدد آقای شیر در قفس

 

در باغ وحش

 

آقا شیره خسته نباشید. می توانم کمی مزاحتمان شوم ؟

ولمان کن بابا ! حوصله نداریم.. اعصابمان به اندازه کافی خرد هست. شما دیگر بدترش نکن.

چرا اعصابتان خرد است ؟  خدا بد ندهد.

هی .. چه بگویم جوان .  زنم را از من جدا کرده اند و برده اند یک قفس دیگر .  هرچه به مسئولان باغ وحش گفتم : بابا بگذارید پیش خودم بماند.  آخر شما به ناموس من چه کار دارید ؟  به خرجشان نرفت که نرفت .

خب حالا که طوری نشده. زنتان - ببخشید خانمتان - چند وقتی دور از شما زندگی میکند قدر شوهر را می فهمد.

نه آقا! مشکل که فقط این نیست. چند سالی هم میشود که از بچه ام دور هستم. بچه ام توی یکی از جنگل های آفریقا مانده . خیلی وقت است از او خبر ندارم.  قرار بود با دختر همسایه مان ازدواج کند.  فکر می کنم الان دیگر نوه هم دارد.

به مبارکی پس شما پدر بزرگ هم هستید.

ای بابا دست به دلم نگذار، قضیه امروز دیگر قوز بالا قوز شد.

راستی این قضیه حمله شما به یک بچه شش ساله چیست ؟

والا به خدا تقصیر من نبود.  تقصیر مردم است که بچه ها یشان تربیت ندارند.  بچه نیم وجبی آمده دم قفس هی برای من زبان در می آورد.  هرچه بهش گفتم بچه جان خجالت بکش . من جای پدر تو هستم. این کارها را نکن . من اعصابم خرد است.

فکر نمیکنید کمی خشونت به خرج داده اید؟

نه آقا .. این حرف ها چیست !  بچه باید تربیت داشته باشد.

خب شما می توانستی این را پدرانه به او بگویی نه این که وحشی بازی در بیاوری این جا که جنگل نیست.

مثل اینکه تو هم دست کمی از آن بچه نداری ها...

جمعش کن بابا !

شیر نعره ای میکشد (آی نفس کش )

 

دربیمارستان

ببنندگان عزیز ما امروز به بیمارستان آمده ایم تا باخبرنگاری که مورد حمله یک شیر قرار گرفته و به شدت مجروح شده گفت وگو کنیم. !!!

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:35 توسط پری ناز |

 

 

پرنده اخم کرده است ... نشسته گوشه قفس..

در آن  اتاق میله ای .. به زور می کشد نفس..

میان آسمان و او.. همیشه خط کشیده اند

نه شاخه ای،  نه لانه ای .. قفس فقط کشیده اند.

پرنده،  سال های سال .. اسیر مانده در قفس ..

نه پر کشیده ذره ای .. نه شعر خوانده در قفس..

دلش عجبیب لک زده .. برای ابر و آسمان..

 به دور دست زل زده .. .به آن طرف تر از جهان

پرنده جان !! نگاه کن.. شبیه توست حال من

پرنده ام ، ولی ببین.. .شکسته است بال من

به من بگو چرا کسی .. به دادمان نمی رسد؟  

 مگر صدای گریه مان.. به آسمان  نمی رسد؟

پرنده جان !  بیا که ما ..   برای هم دعا کنیم

برای فصل پر زدن..    خدا   خدا   خدا  کنیم. !!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 10:18 توسط پری ناز |