تبليغاتX
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید ...







آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید ...

طبیعت و حیوانات

دست فروش

 

 دختر دست فروش

یک روز همه رویا ها و آرزوها را توی سبدم جمع کردم و دور شهر راه افتادم تا آنها را بفروشم.. بالاخره باید کاری میکردم.  بعضی ها سر چهار راه ها گل می فروشند ، دستفروش های کنار خیابان چیزهای دم دستی می فروشند.  کولی ها توی پارک کف دست مردم را نگاه میکنند و حرف مفت می فروشند.  بعضی ها هم سازی می زنند و آواز خوش می فروشند.  آن روز همه شهر را گشتم ، اما حتی یک آرزو هم نتوانستم بفروشم.  به هرکی میرسیدم خودش به  اندازه کافی آرزو داشت. احتیاجی به آرزوهای فروشی من نبود.  این بود که شب همه آنها را توس سطل زباله خالی کردم و پشت در گذاشتم تا مامور شهرداری بیاید و ببرد. البته همیشه قبل از او آشغالگردها سراغ زباله ها می روند تا اگر چیز به درد بخوری پیدا کردند توی گونی شان بریزند و ببرند. 

 روز بعد، یک عالمه خیال توی سبدم ریختم و توی شهر راه افتادم.  بدنبود،  چند تائی فروش رفت ، البته آدم های پرکار حتی نگاهی هم به سبدم نینداختند.  بعضی ها هم آنقدر توی خیال خودشان غرق بودند که اصلا کاری به خیال های من نداشتند.  فقط چند نفری خریدند و با خود بردند تا هر وقت که دستشان از همه جا کوناه شد، به آنها پناه ببرند،  شب بقیه خیال ها را توی سطل زباله ریختم و پشت در گذاشتم تا باز هم سهم آشغالگردها و مامورهای شهرداری شود.....

 امروز فکر کردم شاید واقعیت از همه چیز مناسب تر باشد برای فروش، این بود که توی شهر راه افتادم و همه واقعیت ها را جمع کردم و توی سبدم ریختم.. هرچند چیزهای خوبی هم تویش بود، اما بوی گند بعضی هایشان آنقدر شدید بود که تصمیم گرفتم ، نفروخته دور بیندازمشان.  بیچاره آشغالگردها حتما وقتی آشغال های مرا میگردند کلی فحش و ناسزا بارم میکنند.. روزها توی شهر می گشتم و فکر میکردم تا چیزی پیدا کنم که بتوانم بفروشم.

یک روز که همین طور توی خیابان قدم میزدم از دور عده زیای را دیدم که دور فروشنده ای جمع شده بودند و تند و تند خرید میکردند.  توی دلم گفتم :  خوش به حالش، یعنی چی داره میفروشه ؟

جلوتر رفتم . اما این قدر شلوغ بود که به سختی از لا به لای مردم رد شدم.. فروشنده همین طور داد میزد : عچله کنید.. تمام شد.

قیافه اش خیلی به نظرم آشنا آمد.  کمی که دقت کردم یادم آمد .  همان پسر آشغالگرد سیاه چرده بود.  نزدیکتر رفتم.. توی سبدش را نگاه کردم.. خدای من ... این که همان رویاها و آرزوهای من است !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:41 توسط پری ناز |