دست فروش
دختر دست فروش
یک روز همه رویا ها و آرزوها را توی سبدم جمع کردم و دور شهر راه افتادم تا آنها را بفروشم.. بالاخره باید کاری میکردم. بعضی ها سر چهار راه ها گل می فروشند ، دستفروش های کنار خیابان چیزهای دم دستی می فروشند. کولی ها توی پارک کف دست مردم را نگاه میکنند و حرف مفت می فروشند. بعضی ها هم سازی می زنند و آواز خوش می فروشند. آن روز همه شهر را گشتم ، اما حتی یک آرزو هم نتوانستم بفروشم. به هرکی میرسیدم خودش به اندازه کافی آرزو داشت. احتیاجی به آرزوهای فروشی من نبود. این بود که شب همه آنها را توس سطل زباله خالی کردم و پشت در گذاشتم تا مامور شهرداری بیاید و ببرد. البته همیشه قبل از او آشغالگردها سراغ زباله ها می روند تا اگر چیز به درد بخوری پیدا کردند توی گونی شان بریزند و ببرند.
یک روز که همین طور توی خیابان قدم میزدم از دور عده زیای را دیدم که دور فروشنده ای جمع شده بودند و تند و تند خرید میکردند. توی دلم گفتم : خوش به حالش، یعنی چی داره میفروشه ؟
جلوتر رفتم . اما این قدر شلوغ بود که به سختی از لا به لای مردم رد شدم.. فروشنده همین طور داد میزد : عچله کنید.. تمام شد.
قیافه اش خیلی به نظرم آشنا آمد. کمی که دقت کردم یادم آمد . همان پسر آشغالگرد سیاه چرده بود. نزدیکتر رفتم.. توی سبدش را نگاه کردم.. خدای من ... این که همان رویاها و آرزوهای من است !
